رضا قليخان هدايت
1465
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گواهى همىداد دل در شدن * كه ديدار ازآنپس نخواهد بدن چنين است كردار گردنده دهر * گهى نوش بار آوردگاه زهر سپه را سوى زابلستان كشيد * ابا پيلتن روى دستان بديد همىبود يك ماه با رود و مى * بنزديك دستان فرخندهپى ازآنپس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد يكتن بگفتار تلخ سياووش زى بلخ شد با سپاه * يكى نامه بنگاشت نزديك شاه ببلخ آمدم شاد و پيروزبخت * بفر جهاندار با تاج و تخت كنون تا بجيحون سپاه منست * جهان زير پر كلاه منست به سغد است با لشكر افراسياب * سپاه و سپهبد بر آن روى آب گر ايدون كه فرمان دهد شهريار * سپه بگذرانم كنم كارزار بشادى يكى نامه پاسخ نوشت * چو خرم بهار و چو روشن بهشت كه منماى بر جنگ جستن شتاب * خود آيد بجنگ تو افراسياب فرستاده نزد سياوش رسيد * چو او نامهء شاه ايران بديد از آن نامهء شاه دل شاد كرد * بنامه درون شاه را ياد كرد به شبگير گرسيوز آمد بدر * بسر بر كلاه و ببسته كمر بيامد به پيش سياوش زمين * ببوسيد و بر شاه كرد آفرين همى راى هر دو بر آن شد درست * كه از كينه دل را بخواهند شست چو كاووس بشنيد شد پر ز خشم * برآشفت از آن كار و بگشاد چشم يكى نامه فرمود با خشم و جنگ * زبان تيز و رخساره چون با درنگ چو نامه بدست سياوش رسيد * بدانگونه رفتار ناخوش شنيد ز كار پدر بر دل انديشه كرد * ز تركان و از روزگار نبرد چه بايد همى خيره خون ريختن * دگر دل بكين اندر آويختن شوم كشورى جويم اندر جهان * كه نامم ز كاووس ماند نهان سر و مغز كاووس آتشكده است * همان نامهء جنگ او بيهده است كسى كو ز فرمان يزدان بتافت * سراسيمه شد خويشتن را نيافت